55. و اینک اولین قدم

خدای من خدای بزرگم باورم نمی شود درست حدودای ساعت 4 بعد از ظهر بود داشتیم از خونه مامان جون میرفتیم بیرون تا دیدی مامان لباس پوشیده و می خواد بره بیرون سه قدم برداشتی و اومدی به طرفم خدای بزرگم تو را سپاس به خاطر داشته های زندگیم  به خاطر فرزندم به خاطر سلامتی خانواده سه نفره مان.

/ 2 نظر / 17 بازدید
سارا

آخ خاله قربون اون قدمای خوشگلت بره[ماچ]

مامان هستی

سلام چه جالب . دختر من هم تازه اولین قدمش را برداشته. عکس وبلاگمان هم شبیه هم هستش. تصادف جالبی بود.