شیرینی زندگی ما

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٩ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مامان نظرات () |

بالاخره با تاخیر تونستیم یه جشن کوچولو به مناسبت یکسالگی پسرک عزیزم بگیریم.

ببخشید مامانی که یه کم دیر شد. اولش نمی خواستم تو ماه صفر واست تولد بگیرم. دومش خوردیم به امتحانای بابا. سومش هم اینکه عمه جون مامان فوت شدن و مجبور شدیم تا چهلمشون صبر کنیم.

ولی خدا روشکر که دیگه این مهمونی هم که به مناسبت تولد یکسالگی شما بود برگزار شد. بقیه رو به روایت عکس می گم.

راستی تا یادم نرفته باید بگم که همه تزئینات خونه کار دستای هنرمند خاله جون و خانم دایی جونت هست.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط مامان نظرات () |

عزیزکم داره دیگه نزدیک به یکسال میشه. یک سال پر از شادی و هیاهو. یک سال پر از قهقه های شیرین تو. یکسال پر از ماجراهای در کنار تو بودن.

توی این ماه به یکباره همه چی عوض شد. انگار در عرض چند روز به کلی مرد شدی. دیگه خیلی قشنگ رو پاهای خودت می ایستی و قدم بر میداری. نمی دونم از چی و کجا باید بنویسم که سرک نمی کشی. زیبا روی من. پا به پای من تو خونه قدم برمیداری و گاهی حتی از من زودتر به مقصد می رسی.

از پله های خونه مامان جون که دیگه مثل باد بالا میری و واسه خودت اوستا شدی.

واژگانی که از لبان زیبایت جاری می شود روز به روز زیادتر شده. اکنون دیگر کلمات زیر را هم علاوه بر قبلی ها به زبان می آوری

پوف (بخاری و هر چیز داغ)

بو(جارو برقی و کلیه وسایل برقی آشپزخانه)

دا(دایی)

دی(شیر)

بههههههههههههه(هر جور خوراکی اعم از پاستیل)

 و اما عکس:

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط مامان نظرات () |

خدای من خدای بزرگم باورم نمی شود درست حدودای ساعت 4 بعد از ظهر بود داشتیم از خونه مامان جون میرفتیم بیرون تا دیدی مامان لباس پوشیده و می خواد بره بیرون سه قدم برداشتی و اومدی به طرفم خدای بزرگم تو را سپاس به خاطر داشته های زندگیم  به خاطر فرزندم به خاطر سلامتی خانواده سه نفره مان.

نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط مامان نظرات () |

قربان وجودت اینقدر شیطون شدی که روزا اصلا نمی تونم بیام پای سیستم. می ترسم تنها بمونی و یه کار خطرناک انجام بدی. توی این ماه کلی شیرین کاری های جدید داشتی. دوس داری قدم برداری ولی هنوز نمیتونی تعادلت رو حفظ کنی. این ماه اوایلش مصادف بود با عید غدیر و من با تمام وجود خوشحال بودم. خوشحال از اینکه پارسال این سید کوچولو در وجود من بود و امسال در کنار من نشسته و بازی می کنه. کلی گیفت به عنوان عیدی واسه مهمونا درست کردیم. آخ که وقتی من در حال درست کردن گیفتا بودم تو هم در حال بازی کردن با ربانها بودی.

بعد از عید غدیر هم می رسیم به محرم و عاشورا و لباس مشکی. آره عزیزم امسال من یه مشکی پوش کوچولو تو بغل خودم داشتم. مشکی پوشی که واسه جدش سینه هم میزد و خوردنی تر از قبل میشد.

روایت تصویر:


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط مامان نظرات () |

نمی دونم از کدوم شیرین کاریت باید بگم عزیزم.اینقدر سر ما رو گرم کردی که واقعا نمی دونم از کجا و کدوم بنویسم. دیگه با کمک وسایل و دیوار راه میری و اصلا دوس نداری چهار دست و پا کنی. همه چیزهای خطرناک رو از دسترس شما دور کردیم. خیلی قشنگ با توپها و ماشینهات بازی می کنی. ماشین لباسشویی هم وقتی در حال کار شما از جلوش تکون نمیخوری و عاشقشی.

کلمات زیر رو هم علاوه بر کلمات قبل کاملا با مفهوم ادا می کنی:

جیز

چیه؟

کیه؟

بابا

دد (ددر یا همون بیرون رفتن از خونه)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط مامان نظرات () |

عزیزک من تو این ماه خیلی اتفاقای جدید افتاد و شما داری به سرعت باد بزرگ و بزرگتر میشی.

مادر به قربانت الان دیگه کاملا میتونی سینه خیز رو انجام بدی و بدون کمک ما میتونی بشینی. از وسایل هم میگیری و بلند میشیاز خود راضی و اینجاست که کار مشکل شده چون تو اصلا در نظر نمیگیری که این تکیه گاه استقامت داره یا نه؟تعجب دس دسی و نای نای هم که بخوبی بلدی عزیزمخجالت

کلی هم کلمه تو این ماه داری ادا می کنی که همه اونا معنی داره مثل:

ماما

به

کخ

هنگام شیر خوردن هم حواست به همه جا هست که مبادا کاری انجام بشه و تو بی خبر بمونینیشخندماچ


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط مامان نظرات () |

قربان وجودت شوم علی جان ماه گذشته مصادف بود با ماه مبارک رمضان.

خیلی می ترسیدم که با من همکاری نکنی و من نتوانم به کارهای خونه رسیدگی کنم اما مثل همیشه در اشتباه بودم .ماه گذشته من مدام منتظر یه اتفاق بودم و اونم نشستن و یا دندان درآوردن تو بود اما به 24ام رسیدیم و هیچ کدام اتفاق نیافتاد.

علی به روایت تصویر:


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط مامان نظرات () |

عزیزکم. ماه هفتم هم گذشت ولی این ماه هم خوب بود هم بد.

ماه هفتم پسرک من با ماه رمضان ، ماه خدا همراه بود.از اینکه به اولین ماه رمضون عمرت رسیدیم خیلی خوشحالم و اینکه امسال در کنار سفره های افطارمون یه نوگل هم داریم. یه نوگل خنئان که باید از ترسش استکانهای چایی داغ رو یه گوشه ای پنهون کنیم.

امسال من به خاطر شما نتونستم روزه بگیرم خیلی سخته ولی اشکال نداره.

بدیه این مدت این بود که شما برای اولین بار مریض شدی. یه مریضی که کلی از گوشت تنت رو آب کرد. خیلی سعی کردم بهت برسم ولی خب باید دوره اون تموم میشد.

عزیزم حالا میفهمم مادرای ما برای کوچکترین مشکلات ما چه جوشها و نگرانی هایی رو تجربه کردن.

برای عکس بعدا دوباره میام

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط مامان نظرات () |

عزیزکم یه چیزی ذهن منو درگیر کرده، یه چیزی که هر چی فکر می کنم عقلم به جایی قد نمیده. تو همه اسباب بازیهات رو اولش خیلی با اشتیاق در آغوش می کشی ولی بعد از یه مدت کوتاهی از اونا دل زده میشی و برات طبیعی میشن. ولی این وسط یه اسباب بازی داری که عاشقش بودی و هستی و اگر صبح تا شب هم باهاش بازی کنی ازش خسته نمیشی و تا اونو میبینی از ته دل ذوق می کنی. این اسباب بازی چیزی نیست جز یه عروسک ساده که تو ساک بیمارستانت بود و بیمارستان بهت هدیه کرده بود. واقعا در عجبم

نوشته شده در جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط مامان نظرات () |

Design By : Night Melody